آری آغاز دوست داشتن است


Weblog, Daily, Writing, PersianBlog, persianweblog, Blog, Persian, Iran, Iranian, Farsi, Weblogs, Blogs, وبلاگ ,یادداشت روزانه ,پرشین بلاگ ,وبلاگ فارسی ,وبلاگ ایرانی ,وب نوشت, سمی

مرا بغل کن

روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد. شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى‌کرد براى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد. زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت: «مرا بغل کن.»

زن پرسید: «چه کار کنم؟» و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد. با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود. به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند.

شوهرش با تعجب پرسید: «چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم.»

زن جواب داد: «دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند.»

شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله ى ساده ى «مرا بغل کن» چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.

عشق چنان عظیم است که در تصور نمی گنجد. فاصله ابراز عشق دور نیست. فقط از قلب تا زبان است و کافی است که حرف های دلتان را بیان کنید.

   + م - ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٧/٢

ایستگاه عشق

باز رسیدیم به ایستگاه
بارون همه جا رو خیس کرده بود
شب بود…
راه زیادی رو پیاده گذرونده بودیم…
خسته بودیم گفتیم بقیه راه رو با اتوبوس بریم…
بخار از دهنت بیرون میومد… خستگی رو توی چشمات میدیدم
یادته… عشقم بودی…
مث این فیلما کاپشن خودمو دادم بهت که به حساب سرما نخوری… رسیدم خونه با اینکه کاپشنمو دادم بهت ولی سرما نخوردم!
گذشت و گذشت و گذشـــــــــــــــــت…

حالا اومدم توی همون ایستگاه اینبار تنها بودم!!!
هوا سرد بود… ولی کاپشنم تنم بود…!!!
رسیدم خونه… جلوی آینه وایستادم یه چیزی نظرمو جلب کرده بود
یه سری موهای سفید لابلای موهای مشکیم بود…
یه چایی داغ بعدشم خواب…
صبح فردا رسید… حس بدی بود
سرما خورده بودم تنهای تنها…

   + م - ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٧/٢

متن های عاشقانه

تو باشی و هوای بهار و من
قدم به قدم فدایت می شوم
تو باشی ، از لحظه های دلتنگی جلو می زنم
به تمام درهای بسته دهن کجی می کنم
به بن بست ها ، به خیابان هایی همه با یک نام …
دوست دارم تو باشی و من نشانی ها را گم کنم ، راه خانه را هم ندانم تا همه بفهمند برای من کم حواس خانه آن جاست که تو باشی و من قدم به قدم فدایت شوم !
.
.
عید یعنی :
ع : عزیزم
ی : یادت نره
د : دوست دارم !

.
.
بهار هم که نباشد ، من به مهربانی تو ای دوست ، از شکوفه لبریزم !
.
.
تقویم امسال من باز هم سپید ماند…
اتفاق ها منتظر تو اند !

.
.
شاید امسال دست در دست بهار آمدی
در را باز می گذارم
اگر لحظه تحویل خواب ماندم ، بیا داخل ، کسی نیست ؛ بیدارم کن !
.
.
هفت سینم سین سیمایت را کم دارد !

.
.
بهار تویی که می آیی ، که می نشینی کنار هفت سین
نگاهت می کنم و سبز می شوم !
بهار چشمهای توست که شکوفه می پاشد بر من
بهار تویی که می آیی ، که نو می شوی در دلم هر سال
بهار تویی که می آیی …

.
.
بر سفره ی هفت سین نشستن نیکوست
هم سنبل و سیب و دود کُندر خوشبوست
افسوس که هر سفره کنارش خالی ست
از پاره دلی گمشده یا همدم و دوست …

.
.
ﺳﻨﮕﯽ ﺷﺪﻥ ﺩﻟﻢ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺳﯿﻦ ﺳﻔﺮﻩ ﯼ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ !
.
.
چه اعجازیست بهار لب هایت !!!
با هر بوسه که میکاری ، گونه هایم گل می دهد …

.
.
به لباسهایی فکر می کنم که خریده ام
اما تو نیستی که ببینی …
.
.
تکان می دهد خانه را سالی که می آید …
سرگرمیِ خوبیست : تو عکسِ قابت را و من قاب عکست را عوض می کنم و آغاز می شود سال تنهایی !

.
.
جاودان باد سایه عزیزانی که شادی را علتند نه شریک و غم را شریکند نه دلیل !
نوروزتان پر ز شادی و عاری از غم باد …
.
.
ماییم و هفت سینی که امسال شش سین دارد
چرا که سبزی حضور تو درخانه نیست !

.
.
ماه من چهره برافروز که آمد شب عید
عید بر چهره چون ماه تو می باید دید
نوبت سال کهن با غم دیرینه گذشت
سال نو با طرب و غلغله شوق دمید
.
.
تو بخند تا سراسیمه شود  بویِ بهار …
“سید علی میرافضلی”
.
.
برایم مثل همین “بهار” می مانی
آمدنت را همیشه تحویل میگیرم …

.
.
ماه من چهره برافروز که آمد شب عید
عید بر چهره چون ماه تو می باید دید
نوبت سال کهن با غم دیرینه گذشت
سال نو با طرب و غلغله شوق دمید
.
.
کاش امسال “تو” را به من عیدی میدادند !

.
.

بوی نو شدن می آید ولی تو همیشه رفیق کهنه من بمان !

.
.
می دانی ؟
این بهارها فقط می آیند
آغازشان اما با آمدن توست !

.
.
تو قول بده با همین بهار خواهی آمد
من هر روز خانه دلم را تکان خواهم داد !
.
.
تو بهاری ؟
نه ! بهاران از توست …
از تو می گیرد وام ، هر بهار این همه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو …

.
.
روزهای سرد زمستانی را به امید گرمای دستان مهربانت سر کردم ، سرد بودنم را به یک “هااا” گرم کن …
دلم گرفته ، آنقدر غمگینم که غروب روز ۱۳فروردین نیز به حالم میگرید ! من کجا و آنهمه آرزوهای به گل نشسته کجا ؟؟؟
منی که هر نفس تو را به خاطر می آوردم ، حالا باید در نبودنت چگونه این سال کبیسه را سر کنم ؟؟؟
بغضم را همان ماهی فروشی میفهمد که در لحظه های تحویل سال ، ماهی های مانده در ظرف را نگاه میکند !
آری من خسته ام از نبودنت ، نداشتنت و باز لبخندی تلخ و عکسی که ربان مشکی دارد و در کنج اتاقم با لبخندی سعی دارد امیدی هرچند واهی به من ببخشد …

.
.
هفس سین امسال را بدون تو میچینم ، بدون تو سال را تحویل میکنم ، بدون تو یا مقلب القلوب را زمزمه میکنم !
اشکهایت را هیچوقت فراموش نمیکنم ، زمانی که سال تحویل میشد و تو قرآن به دست آرزویت همه و همگی سلامتی و عاقبت بخیری من بود …
یادش بخیر دستی به موهایم میکشیدی و با صدای زیبایت میگفتی : چقدر زیبا شده ای ؟!!!
این را برای آن پسرک یتیمی مینویسم که حالا نه دستی بر سرش حس خواهد کردنه آرزویی برایش به بار مینشیند و نه هیچ چیز دیگر …
امسال آتشم میزند وقتی میگویند “سالی که نکوست …”

   + م - ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٧/٢

چگونه فردی عاشق یک فرد خاص می شود

شناخت قصه عشق

شاید تاکنون از خودتان پرسیده باشید چگونه است که از فردی برای ازدواج خوشتان می آید و از دیگری نه؟

شاید هم بارها از انتخاب دیگران در این زمینه حیرت کرده اید، به گونه ای که هیچ پاسخی برای این سوال نیافته اید که بر چه اساسی دوست شما ، فلانی را به عنوان شریک زندگی اش انتخاب کرده است؟!

ولی به راستی چطور می شود که فردی عاشق یک فرد خاص می شود؟!

«اشترنبرگ»، یکی از معروف ترین نظریه پردازان در زمینه عشق معتقد است که عشق داستان است و هرکس داستان خودش را درباره عشق دارد.همه ما داستان آرمانی خود را داریم. قصه عشق به ذهنیت ما از این که رابطه عاشقانه چیست و چه طور باید باشد، باز می گردد .

در این میان روابط آدمیان زمانی به اوج خود می رسد که داستان دو نفر از عشق با هم سازگار باشد. در مشاوره پیش از ازدواج یکی از بهترین کارهایی که هرکسی می تواند انجام دهد، شناخت قصه عشق خودش است. وقتی قصه خودمان را بشناسیم، آگاهانه تر می توانیم در انتخاب همسر گام بر داریم.

اشترنبرگ ۲۵داستان عشق را روایت می کند که بازنمود طیف وسیعی از استنباط های آدمی از عشق و چیستی آن است. در ادامه به دو نمونه از داستان های عشق اشاره می کنیم:

قصه آموزش

در این داستان، یکی در نقش آموزگار ظاهر می شود و دیگری در نقش آموزنده. به طور معمول سن یکی از این دو نفر بیشتر از دیگری و یا از نظر حرفه ای پخته تر است. کسی که خود را در مقام آموزگار می بیند معمولا این برداشت های ذهنی را دارد:

1- دوست دارم در روابط نزدیک با همسر آینده ام، خود را هم‌چون معلمی ببینم که چیزهای زیادی درباره زندگی به او می آموزد.

2- گاهی حس می کنم کسانی که با من ارتباط دارند مثل شاگردان من هستند.

3- دوست دارم کسی که با من رفت و آمد می کند، چیزهای زیادی را از من یاد بگیرد.

و اما فرد آموزنده نیز برداشت های ذهنی زیر را دارد:

1- معمولا خود را در نقش شاگرد می بینم.

2- دوست دارم از همسر آینده ام چیزهای زیادی یاد بگیرم.

قصه ریاست

قصه ریاست ممکن است قالب های متفاوتی به خود بگیرد اما همه این قالب ها دارای یک مضمون مشترکند: دل مشغولی نسبت به توزیع قدرت. تفاوت قالب ها عمدتا در عملکرد چگونگی توزیع قدرت بین دو نفری است که با هم رابطه دارند.در رابطه استبدادی یکی از دو نفر همه قدرت را در دست می گیرد و بعد نیز تصمیم می گیرد که این تصمیم ها را کی و کجا و چگونه محقق کند. یکی از دلایلی که این نوع رابطه شکل می گیرد ، نیاز بسیار شدید یکی از دو طرف به قدرت است.برخی از مردم سخت نیازمند قدرت هستند و از رابطه صمیمانه به عنوان ابزاری برای ابراز این نیاز استفاده می کنند. دلیل دیگر برای شکل گیری این رابطه این است که معمولا یک نفر بسیار سلطه پذیر است و ترجیح می دهد تا حدی که ممکن است مسئولیت کمتری داشته باشد.فرد رئیس این طور فکر می کند که:

1. برایم بسیار مهم است که تنها شخص تصمیم گیرنده من باشم.

2.معتقدم پایداری روابط بر این مبنا استوار است که چه کسی بر دیگری مسلط باشد و من بی تردید نمی خواهم آن کسی باشم که تحت سلطه است.

3. به نظرم مهم است که در همان آغاز به دیگری بفهمانم که چه کسی رئیس است.

اما در مقابل طرف دوم این داستان نیز این طور می اندیشد که:

1.معتقدم یک نفر باید مسئول همه تصمیم گیری ها باشد ومن ترجیح می دهم که طرف مقابلم تصمیم گیرنده باشد.

2. به نظرم اگر در روابط نزدیک تنها یک نفر در راس تصمیم گیری ها باشد، در عمل کار بهتر پیش می رود و عیبی نمی بینم که آن یک نفر من نباشم.

چرا شناخت قصه عشق مهم است

کسانی که درگیر این داستان ها هستند، اغلب برای پوشیده نگه داشتن آن تلاش بسیاری می کنند اما با وجود این تلاش ها این پنهان کاری سرانجام آشکار می شود.

اما مشکل زمانی به وجود می آید که هر دو طرف تمایل داشته باشند یک نقش را بازی کنند، مثلا هر دو دوست داشته باشند در روابط زناشویی خود نقش آموزگار یا رئیس را ایفا کنند؛ آن جاست که مشکلات زیادی در زندگی مشترک به وجود خواهد آمد پس بهتر است قبل از ازدواج قصه عشق خود را بشناسید و بدانید در زندگی آینده دوست دارید ایفاگر چه نقشی باشید، سپس در انتخاب همسر به دنبال نقش مکمل خود بگردید.

   + م - ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٧/٢

ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ ﺑﺮﺍی ﻫﻤﻴﺸﻪ عشق من

ﭘﺴﺮ : ﺑﺮﻭ ﺩﻳﮕﻪ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﻣﺖ ﺩﻳﮕﻪ ﺗﻤﻮﻣﻪ
ﺩﺧﺘﺮ : ﻋﺸﻘﻢ ﻣﻦ ﺑﺪﻭﻥ ﺗﻮ ﺑﺨﺪﺍ ﻣﻴﻤﻴﺮﻡ ﭼﺮﺍ ﻧﻤﻴﻔﻬﻤﻲ؟
ﭘﺴﺮ: ﺩﻳﮕﻪ ﺍﺯﺕ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻡ ﻋﺸﻘﺖ ﺑﺮﺍﻡ ﺗﮑﺮﺍﺭﻱ ﺷﺪﻩ . ﻭ ﺗﻠﻔﻦ ﻗﻄﻊ ﺷﺪ .

 

ﺩﺧﺘﺮ ﺧﻴﻠﻲ ﺍﻓﺴﺮﺩﻩ ﻭ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻣﻴﺮﻩ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻗﺶ ﭼﺸﻤﺶ ﻣﻴﻮﻓﺘﻪ ﺑﻪ ﻣﺎﻧﻴﺘﻮﺭ ﮐﺎﻣﭙﻴﻮﺗﺮ، ﻋﮑﺲ ﻋﺸﻘﺸﻮ ﻣﻴﺒﻴﻨﻪ ﺍﺷﮏ ﺗﻮ ﭼﺸﺎﺵ ﺣﻠﻘﻪ ﻣﻴﺰﻧﻪ ﺁﻫﻨﮓ ﻣﻮﺭﺩ ﻋﻼﻗﻪ ﻱ ﻋﺸﻘﺸﻮ ﻣﻴﺬﺍﺭﻩ ﻭ ﮔﻮﺵ ﻣﻴﺪﻩ ﺩﻳﮕﻪ ﺍﺷﮑﺎﺵ ﺗﺎﺏ ﻧﻤﻴﺎﺭﻥ ﻭ ﻣﻴﺮﻳﺰﻥ …. ﺩﺧﺘﺮ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﻴﮑﺮﺩ ﻳﻪ ﺗﻴﮑﻪ ﺍﻱ ﺍﺯ ﻭﺟﻮﺩﺷﻮ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ . ﺍﻭﻥ ﺷﺐ ﺩﺧﺘﺮ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﻧﺒﺮﺩ .

ﺑﻪ ﭘﺴﺮ ﭘﻴﺎﻡ ﺩﺍﺩ :
ﺍﻻﻥ ﮐﻪ ﺍﻳﻦ ﮐﻪ ﺍﻳﻦ ﭘﻴﺎﻣﻮ ﻣﻴﺨﻮﻧﻲ ﺟﺴﻤﻢ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﻏﺮﻳﺒﻪ ﺷﺪﻩ ﻭﻟﻲ ﺩﻟﻢ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﻪ ﺍﻣﻴﺪ ﺑﻴﺪﺍﺭی ﺟﺴﻢ ﻫﺎ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﻴﺸﻪ .
ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻱ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﺗﺎﻗﺶ ﻣﻴﺮﻩ ﺳﺎﻋﺖ ﺩﻗﻴﻘﺎ 3:34 ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺳﮑﻮﺕ ﻭ ﺗﺎﺭﻳﮑﻲ
ﺧﻮﺩﺵ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺑﺎﻻﻱ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﻪ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﭘﺮﺕ ﮐﺮﺩ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺗﻮ ﺗﻨﻬﺎﻳﻲ ﻣﺮﺩ …

ﺻﺒﺢ ﻣﺎﺩﺭ ﺩﺧﺘﺮ ﻃﺒﻖ ﻋﺎﺩﺕ ﻫﻤﻴﺸﮕﻲ ﺑﻪ ﺍﺗﺎﻕ ﺩﺧﺘﺮﺵ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺑﻴﺪﺍﺭﺵ ﮐﻨﻪ ﺍﻣﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﻭ ﻧﺪﻳﺪ .
ﺗﻠﻔﻦ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻪ ﻣﺪﺍﻡ ﻭ ﭘﻴﺎﭘﻲ ﺯﻧﮓ ﻣﻴﺨﻮﺭﺩ ﺗﻮﺟﻬﺶ ﺭﻭ ﺟﻠﺐ ﮐﺮﺩ؛ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﮔﻮﺷﻲ ﺭﻓﺖ
ﭘﺴﺮﻯ ﻣﺪﺍﻡ ﺩﺍﺷﺖ ﺗﻤﺎﺱ ﻣﻴﮕﺮﻓﺖ؛ ﭼﺸﻢ ﻣﺎﺩﺭ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻪ ﭘﻴﺎﻣﻲ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ :

ﻋﺰﻳﺰﻡ ،ﻋﺸﻘﻢ، ﺑﺨﺪﺍ ﺷﻮﺧﻲ ﮐﺮﺩﻡ ….
ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻋﺎﺷﻘﺘﻢ
ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﻴﮑﻨﻢ ﻋﺸﻘﻢ ﻓﻘﻂ ﻳﻪ ﻓﺮﺻﺖ ﺗﻮﺭﻭ ﺧﺪﺍ ….
ﺍﻭﻥ ﭘﻴﺎﻡ ﺩﻗﻴﻘﺎ ﺳﺎﻋﺖ 3:35 ﺍﺭﺳﺎﻝ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ …
ﻣﺎﺩﺭ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻱ ﺍﺗﺎﻕ ﺭﻓﺖ ﮐﻪ ﮐﺎﻣﻼ ﺑﺎﺯ ﺑﻮﺩ
ﺑﻪ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﭼﻴﺰﻱ ﮐﻪ ﻣﻴﺪﻳﺪ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﻤﻴﮑﺮﺩ …
ﻛﻠﻴﭙﺲ ﺩﺧﺘﺮﺑﻪ ﺑﻨﺪ ﻟﺒﺎﺳﻰ ﻫﻤﺴﺎﻳﻪ ﮔﻴﺮ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ….
ﺁﺭﻩ ﺍﻭﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﻫﻨﻮﺯ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ

   + م - ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٧/٢

عشق و تنهایی

مــن بــودن آنــهـایــی را مــیـخـواهــم کــه حـتــی یــادشــان زنــدگــی را زیــبــاتــر مـیـکـند
پـس هـمـیـشـــه بـاش …

*****

کبریتهای سوخته هم روزی درختهای شادابی بوده اند مثل ما که روزگاری می خندیدیم قبل از اینکه عشق روشنمان کند

*****

چـیــز عـجـیـبـی سـتــ …!
وقـتـــی هـر شــبـــ ب خـیـر مــی گــذرد …
بـی آنــکـه کـســی ب تـــو بـگـویــد
“شـبـــ ب خـیــر”

*****

تا زمانی که به عمق واقعی انسانها پی نبرده ای دوستشان نداشته باش زیرا عمیق ترین زخمها زخم خنجر کسی است که با تمام وجود دوستش داشتی

*****

گفت دهانت بوی شیر میدهد و رفت …
به او بگویید حالا بوی دروغ میدهد ، برگرد !

*****

مـجـازی هـسـتـیـم امــا دلـمـان مـجـازی نـیـسـتـــ !
مـیـشـکـنـد ، حـواســتــ بــه تـایـپـــ کــردنـتــ بـاشــد

*****

آدم چـیـســت ؟
آه و دم …
آه از ایــن دمــی کــه ایــن هـمــه سـال طـول مـیـکـشــد !

*****

آرام می آیم همانجای همیشگی ، سر همان ساعت همیشگی با همان شوق که می شناسیَش با خودم حرف می زنم ، برای خودم خاطره تعریف می کنم و بی صدا مثل همیشه می روم بی آنکه تو آمده باشی !

*****

لـازم نـیـسـتــ آدم دنـیـا دیــده ای بــاشـــم
هـمـیــن کــه تـــو را خــوبـــ بـبـیـنـــم ، دنـیـایــی را دیـــده ام !

*****

نه خودش موند نه خاطره هاش …
تنها چیزی که مونده جای خالیشه !

*****

میـــــــ ـان دِلتَنگــــــی هایَــــــم باشــ ـــــــ تا فَراموشَـــ ـــت نَکُــــــنَم…
تا بــــه یاد داشـــ ـــته باشَمَـــــت…
تا بویَـــ ــــت را حِــس کُنَـــــــم…
تا بِــــــ ـدانَــــم که هَستـ ـــــی…
تَـــــــ ـمامِ دُنیـــ ــــام قَلبَــــمه…
دنیـــ ــــام باشــــ ـــه واسه تــ ـــــــو…
تا بِدانــــ ـــی میانِ ثانیــــ ـــه هایِ دِلتَنگیـــــهامـــ تــــــو وجــــــ ــــود داریــــ ـــ….
فَــقَط تـــ ــــو

*****

برای نبودن که
همیشه لازم نیست راه دوری رفته باشی
میتوانی همین جا
پشت تمـــــــــام ِ بغضهایت ، گم شده باشی

*****

میگن سیگار به آدم آرامش میده !
کاش یکی پیدا میشد بتونه قد یه نخ سیگار باشه

*****

رو تـــو تعصب دارم
ولی ادعایی ندارم
نمیگم خیلی خوشگلی..
چون خوشگلتر از تو زیاده..
نمی گم خیلی پولداری ..
چون پولدارتر از تو زیاده ..
نمی گم خیلی شیرین زبونی ..
چون چرب زبون تر و خوش صحبت تر از تو زیاده ..
ولی ..
می گم: تو هـــمونی که برای من بهـــترینی !

*****

به دنبال ِ همراه ِ “اوّل” نیستم !
این روزها اول ِ راه ، همه همراهند . . .
باید به دنبال ِ همراه ِ “آخر” گشت . . .

*****

حکایت عجیبی دارد این “اشک”
کافیست حروفش را به هم بریزی تا برسی به “کاش” !

*****

ساده بودم
ساده دیدم
ساده دل باختم
ساده عاشق شدم
ساده حفظش کردم
ساده کنارش موندم
ساده گفتم دوستت دارم
ساده نگاهم کرد و خندید
ساده گفت ازت دلیل می خوام
ساده از کنارم گذشت و بی دلیل رفت
غافل از اینکه عشق نیازی به دلیل نداره
و بی خبر از اینکه چیزی که ابدی و ماندگاره سادگیه

   + م - ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٧/٢

زیبا و دلنشین از جنس دلتنگی

دلتنــــــگ نشــــدی ببیــــــنی
چـــــگونه خوبتـــــرین خــــاطره هــــــا
بی رحــــــم ترینــــــشان می شــــــود …
.
.
.
به سلامتی اونایی که ما رو فقط واسه خودمون میخوان
نه واسه اونچه که خودشون از ما میخوان !
.
.
.
به ﺳﻼﻣﺘﯽ اوناییکه ﮐﻪ ﻫﺮﮐﯽ اونارو ﺩﯾﺪ ﮔﻔﺖ “ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻭﺭﺵ ﺷﻠﻮﻏﻪ”
ﻭﻟﯽ ﻓﻘﻂ ﺧﻮﺩشون میدونن ﮐﻪ ﭼﻘﺪﺭ ﺗﻨﻬﺎن !
.
.
.
” تـــو ”
دو حرفـــــــــ بیشتر نیســـت ،
کلمه ی کـــوتاهی که برای گفتنش ..
جانم به لبـ رسید و ناتمام ماند …
.
.
.
کاش دهخدا می‌دانست
دلتنگی …
اشک ….
فاصله ….
بی وفایی….
تعریفش فقط دو حرف است “تـــو
.
.
.
دلتنگم اما
تو را طلب نمیکنم…نه اینکه بی نیازم … صبورم.. “
.

.

.

کاش آدم ها یکم جرات داشتن …
گوشی رو برمیداشتن و زنگ میزدن و میگفتن :
ببین ؛ دلم واست تنگ شده ،
واسه هیچ چیز دیگه ای هم زنگ نزدم … !
.
.
.
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
همچو شهری که به روی گسل زلزله هاست
.
.
.
دیـگـــر نه اشـکـــهایم را خــواهـی دیــد
نه التـــمـاس هـــایم را
و نه احســـاســاتِ ایــن دلِ لـعـنـتـی را…
به جـــایِ آن احســـاسی که کُـــشـتـی
درخـتـی از غــــرور کـاشـتم…
.
.
.
کاش شبی
روزی
جایی
بر لبان تو تکرار میشد نامم …
.
.
.
به گمانم یادت پنجره ی احساسم را میکوبد ، چرا که در دلم هوای دلتنگی به پاست
.
.
.
هراس یعنی من باشم ، تو باشی و حرفی برای گفتن نباشد
.
.
.
پشت این چشم ها
ابرها درگیرند
و من
کنار خنده هایت می مانم
در این دقایق دلتنگی
.
.
.
دلت که گرفت، دیگر منت زمین را نکش
راه آسمان باز است، پر بکش
او همیشه آغوشش باز است، نگفته تو را میخواند ؟
اگر هیچکس نیست، خدا که هست…
.
.

.

اون لبخندی که برای پنهان کردن دردت میزنی،
لبخند خداست به بنده اش
اون لبخندی هم که پشتش خدا باشه،
تمام مشکلاتو حل میکنه…
.
.
.
خدا تلفن ندارد، اما من با او صحبت میکنم
فیسبوک ندارد، اما من دوست او هستم
توییتر ندارد، اما من او را دنبال میکنم…
.
.
با خدا دعوا کردم با هم قهر کردیم فکر کردم دیگه دوستم نداره
رفتم تو رختخواب چند قطره اشک ریختم و خوابم برد
صبح که بیدار شدم مامانم گفت نمیدونی از دیشب تا صبح چه بارونی میومد…
.
.
.
می دانم هر از گاهی دلت تنگ می شود. همان دل های بزرگی که جای من در آن است، آن قدر تنگ می شود کهحتی یادت می رود من آنجایم.
دلتنگی هایت را از خودت بپرس و نگران هیچ چیز نباش!
هنوز من هستم.
هنوز خدایت همان خداست!
.
.
.
تمام خوبی ها را برایت آرزو می کنم، نه خوشی ها را
زیرا خوشی آن است که تو می خواهی
و خوبی آن است که خدا برای تو می خواهد…

   + م - ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٧/٢

دلنوشته های عاشقانه

شب گردیای

من دوباره

بی هدف شد …

غربت

تمومه عالمه

وقتی نباشی…

*

********دلنوشته عاشقانه******

*

در این کوچه

باد نمی آید

باران نمی آید

اما تو بیا …

*

********دلنوشته عاشقانه******

*

 

عشق را

باید از زمزمه

بارش چشمان تو

با واژه احساس سرود

و در این

قدرت دریـایی تو

کشتی توفان زده را

در دل امـواج سپرد

*

********دلنوشته عاشقانه******

*

 

دارو نــــدارم پـــای عشــقم رفت

چــــیزی نموند جز ، درد نامــحدود

این جای خالی که تو سینم هست

قبلاً یه روزی جای قلبـــــــــم بود

*

********دلنوشته عاشقانه******

*

 

می‌گویــنــد : نویسنده‌ها « سیــــــگار » می‌کشند…!

نقاش‌ها « تابــــلـــــو »

زندانی‌ها « تنهـایــی »

دزدها « ســَــــرک »

مریض‌ها « درد »

بچه‌ها « قــَد »

و من برای کشیدن

« نــفــــس‌های تـــو » را انتخــاب می‌کنم …

*

********دلنوشته عاشقانه******

*

 

گفتا تو از کجایی که آشفته می نمایی

گفتم منم غریبی از شهر آشنایی

*

********دلنوشته عاشقانه******

*

 

سخت دل دادی به ما و ساده دل برداشتی

دل بریدن هات علت داشت ، “دلبر داشتی”

*

********دلنوشته عاشقانه******

*

 

عشق بعضی وقتها از درد دوری بهتر است

بی قرارم کرده و گفته صبوری بهتر است

توی قر آن خوانده ام… یعقوب یادم داده است:

دلبرت وقتی کنارت نیست کوری بهتر است

حامد عسگری

*

********دلنوشته عاشقانه******

*

 

صبح یک اتفاقِ ساده است

گنجشکها بی خودی شلوغش می کنند

*

********دلنوشته عاشقانه******

*

 

کوتاه بیا !

عمرم به نیامدنت قد نمی دهد …

*

********دلنوشته عاشقانه******

*

 

دستم به سقفِ همین خانه هم نمی رسد

نمی شود از من ستاره نخواهی ؟

*

********دلنوشته عاشقانه******

*

 

ای تف به جهانِ تا ابد غم بودن

ای مرگ بر این ساعتِ بی هم بودن

*

********دلنوشته عاشقانه******

*

 

دور و بر من پر است از

کاغذ های مچاله ای که

هر کدام خاطره ای

دردی

ناگفته ای دارد

و جایش سینه ی سطل کوچکیست

که بزرگترین سنگ صبور من است

*

********دلنوشته عاشقانه******

*

 

خار خندید و به گل گفت سلام

و جوابی نشنید

خار رنجید ولی هیچ نگفت

ساعتی چند گذشت

گل چه زیبا شده بود

دست بی رحمی نزدیک امد

گل سراسیمه ز وحشت

افسرد

لیک ان خار در ان دست خزید

و گل از مرگ رهید

صبح فردا که رسید

خار با شبنمی از خواب پرید

گل صمیمانه به او گفت سلام

گل اگر خار نداشت

دل اگر بی غم بود

اگر از بهر کبوتر قفسی تنگ نبود

زندگی عشق اسارت قهر و اشتی

همه بی معنا بود

   + م - ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٦/٢٦